دستان من شقاوت باران را
پاهای من رطوبت طوفان را
و جسم من برودت غمها را
باور نمی کند زیرا ....!! تو را دارم مادر .

ای کاش مادر جان به جای همه ی زندگی با خوب و بدش تنها تو را داشتم .
یا فاطمه زهرا ما هر چه داریم از شکوه و عظمت شما داریم .
سلام
چند وقتی است مطالب خوب و غیرتکراری ندارم که به عنوان پست بذارم .
از اینکه وبلاگم خسته کننده شده خودم هم دلگیرم .
باز باران بی ترانه ، دانه دانه می خورد بر بام خانه
یادم آید روز باران ، پا به پای بغض سنگین ، تلخ و غمگین
دل شکسته ، اشک ریزان ، عاشقی سرخورده بودم
می دریدم قلب خود را ، دور می گشتی تو از من
با دو چشم خیس و گریان ، می شنیدم از دل خود این نوای کودکانه
پر بهانه زود برگردی به خانه ، یادت آمد ؟ هستی من !
آن دل تو جار می زد ، این ترانه باز باران ... باز می گردم به خانه ...
و توانایی و دانایی است
با تو از خوبی می گویم ، از تو دانایی می جویم
خوب من دانایی را بنشان بر تخت و توانایی را حلقه به گوشش کن !
من به عهدی که وفاداری
داستانی است ملال آور و ابلهی نیست دگر
افسوس داشتن جنگ برادرها را باور
آشتی را به امیدی که خرد فرمان خواهد راند می کنم تلقین
و اندرین فتنه بی تدبیر
با چه دلشوره و بیمی نگرانم من . . .

باران که می بارد تو می آیی ، باران گل باران نیلوفر
باران مهر و ماه و آئینه ، باران شعر و شبنم و شبدر
باران که می بارد تو در راهی ، از دشت شب تا باغ بیداری
از عطر عشق و آشتی لبریز ، با ابر و آب و آسمان جاری
غم می گریزد، غصه می سوزد ، شب می گدازد، سایه می میرد
تا عطرِ آهنگ تو می رقصد ، تا شعر باران تو می گیرد
از لحظه های تشنه ی بیدار ، تا روزهای بی تو بارانی
غم می کشد ما را و می بینی ، دل می کشد ما را تو می دانی
در بدترین شرایط زندگی محکوم به امیدوار بودنیم .
عاشقان آبروی این جهانند .
دیدی که جغرافیای فاصله را چگونه با نوازش نگاهی می شود طی کرد نادیده گرفت !
دیدی که رنجهای کهنه را با ترنمی می شود به یک باره فراموش کرد !
دیدی که آزادی لحظه ی ناب سرسپردن است !
دیدی که عشق یک اتفاق نیست !
یک قرار قبلی است !
یک تفاهم ازلی است !
از ازل بوده و تا ابد ادامه خواهد داشت .
مد
دریا از کشیدن صدای سه انگشتی ام طولانی تر شد ............
شاید
که موج هم عاشق ماه شده است .
موسیقی
عجیب حرف سین توی دهانم بازمانده
آخرین
سلام ،آخرین بار دیدنت بود ، این هم غنیمتی است .
ادامه مطلب
میان روزنامه های پوسیده ی پر غبار
در خاطرات خویش
در حافظه ای که دیگر مدد نمی کند
خود را جستم و فردا را .
عجبا !
جست و جوگرم من
نه جست و جو شونده .
من این جایم و آینده
در مشت های من .
احمد شاملو
تا ته قصه چه پیدا یا چه پنهون با توام
زیر آوار مصیبت ، یا که بارون با توام
دل به دریا زدمو کاری به دنیا ندارم
تو سکوت سنگی دنیا ، غزل خون با توام
هر چی تنها تر بشی دنیا تو رو کمتر می خواد
خودت اونوقت می بینی چقدر فراوون با توام
سخت گرفته همه دنیا که تو رو رها کنم
تو هجوم سختیا ، ببین چه آسون با توام
تو زمستون سیاه و سینه سوز روزگار
سخته باور مثل جنگل ، تو بهارون با توام
غرق موج عشقتم ، هر جا بری باهات میام
تو سکوت برکه و خروش کارون با توام
هر چی تنها تر بشی دنیا تو رو کمتر می خواد
خودت اونوقت می بینی چقدر فراوون با توام
سخت گرفته همه دنیا که تو رو رها کنم
تو هجوم سختیا ، ببین چه آسون با توام
از ابتدا تو بودی ... در انتها تو ماندی ...!
جهان را که آفرید ؟ جهان را ؟ من آفریدم ! به جز آن که چون منش انگشتان
معجزه گر باشد ، که را توان آفرینش این هست ؟ جهان را آفریدم
جهان را چگونه آفریدی ؟ چگونه ؟ به لطف کودکانه ی اعجاز
به جز آن که رویتی چون منش باشد ، که را طاقت پاسخ گفتن این هست ؟
به کرشمه ی دست برآورده جهان را به الگوی خویش بریدم
دختر وقتی سوار اتوبوس شد فکرش همچنان مشغول بود . اینکه چه کار کند تا
اوضاعش خوب بشود . نمی دانست چه کار باید بکند . گیج و منگ بود . خیال
می کرد گرفتار است . به راستی او گرفتار بود ، گرفتار زیبایی ها ، خوبی ها ،
شادی ها ، تمام زیبایی ها به او نزدیک بود اما خود نمی دانست و او همچنان
فکرش مشغول بود .با اینکه تمام خواسته اش زندگی خوب و ساده بود اما درگی
ر مسائل دیگری بود . به او باید حق داد چون خیلی تنها بود . تنهایی که کسی از
آن خبر نداشت . او همچنان زندگی می کرد و گرفتاریهای در نگاهش حل می شد
کمی دیر و با زحمت طوری که او دوست نداشت اما به هر حال او بلاخره آرام
می گرفت . او آرزوهای کوچک و بزرگ داشت آروزهای کوچک او همان برطرف
شدن گرفتاریهای مجسم شده اش بود و آرزوهای بزرگ او دست یافتنی بود اما برای
او مشکل و شاید راه رسیدن به آنها را هم نداشت احساساتش مخفی شده بود ، احساس
زیبایی که پنهانش کرده بود او را گرفتار این زیبایی ها کرده بود . او دربین مردم و
جامعه بود اما تنها بود . او روی زمین تنها بود و این باور که خدا هست برای او یک
رویا بود چون او همان طور سخت زندگی می کرد . در وجود خود ناتوان بود ، حسرت
در نگاهش هویدا بود اما کسی از درد او آگاه نبود چون ظاهرا لبخند به لب داشت و
این لبخند مانع از شناخت اصل وجودش می شد باید می خندید چرا که این فرصت کوتاه
را نیز از دست می داد می دانست که کسی دنبال او نمی گردد و او یک انسان است هنوز
کمی باور دارد و این باور به او امید بخشیده بود که شاید روزی درست می شود و همه چیز
بر وفق مراد او خواهد شد . از هنگامی که سواربراتوبوس شده بود و همین طور بیرون
را تماشا می کرد تمام اینها از ذهنش یکی یکی می گذشت و وقتی به این نقطه می رسید
که خدا بزرگ است به مقصدش می رسید و آرام پیاده می شد . هنگامی که در خیابان
قدم زنان به منزل برمی گشت باز در فکر بود ، شب هنگام خواب باز هم فکر می کرد
و چشمان خسته اش را روی هم می گذاشت و به خواب فرو می رفت . شاید اگر تنها
نبود اینقدر فکر نمی کرد . آنقدر حرف نزده بود که حرف زدن برایش مشکل بود و
حوصله ی گفتن چیزی را نداشت . چون او تنها بود و کسی از اوسوال نکرد که
چرا تنهاست ؟ شاید حرفی برای گفتن داشته باشد .
.: Weblog Themes By Pichak :.





